|
نوشته شده توسط م.آسماني
|
|
جمعه, 17 مهر 1388 ساعت 14:00 |
|

مرد دانا و با ایمانی در کنار پادشاه مغرور و ستمگر نشسته بود.پادشاه خسته و خواب آلود بود اما هربار که سرش را به دیوار تکیه می داد تا لحظه ای بخوابد مگسی روی صورتش می نشست و او با دست راستش ضربه ای به صورتش می زد و مگش را می پراند.ساعتی گذشت و پادشاه به خاطر مزاحمت های مگس نتوانست بخوابد. سرانجام پادشاه خشمگین شد و به مرد دانا گفت: میدانی که من منتظر سردار جنگ هستم که نتیجه جنگ با دشمن را به من خبر دهد.به همین علت میخواهم هر طور شده کمی به خود استراحت دهم تا موقع آمدن او هوشیار باشم اما نمیدانم خدا چرا مگس را که حشره موذی و مردم آزاری است ، آفریده؟؟! مرد دانا پاسخ داد: خداوند مگس را آفریده تا ناتوانی آدم های مغرور و ستمگر را به آنها بفهماند و به آنها نشان دهد که با وجود حکومت بر یک کشور و ملت ، در برابر یک مگس ناتوانند.
( براساس حکایتی از جوامع الکایات عوفی )
تعداد بازدید 395 تعداد نظرات 0
|
نظرات